جین دختری با ظاهر بسیار ساده اما قلبی از طلا است که مدام شغل عوض میکند. او هر بار که کاری پیدا میکند، به دلیل استعداد خاصش در ایجاد موقعیتهای دستوپاگیر بلافاصله اخراج میشود. ریکی خواستگار اوست، اما به جایی نمیرسد چون جین وقتی برای عشق و عاشقی ندارد. بنابراین ریکی در پیدا کردن کار با او همراه میشود. در این میان، جین به عنوان معلم سرخانه استخدام میشود؛ اما نه برای یک کودک، بلکه برای پیرمردی بسیار ثروتمند و بیفرهنگ که هنوز میخواهد به سبک دوران جوانی فقیرانه و وحشیانه خود زندگی کند. پسر این پیرمرد که اکنون میلیونها دلار پدرش را اداره میکند، میخواهد پدرش را به روشی متمدنانه تربیت کند. او همچنین قصد دارد از طریق معاملات تصاحب، کل شهر را به چنگ آورد. او فردی بیرحم است و هزاران نفر را آواره خیابانها کرده است.