تابستان ۱۹۸۴: سی سال پس از آنکه دوان کاپیتان تیم فوتبال دبیرستان بود و جیسی ملکه جشن مدرسه، این شهر تگزاسی در نزدیکی ویچیتا فالز خود را برای صدمین سالگرد تاسیسش آماده میکند. قیمت نفت کاهش یافته، بانکها در حال ورشکستگی هستند و دوان ۱۲ میلیون دلار بدهی دارد. همسرش کارلا بیش از حد الکل مینوشد، فرزندانش مدام در دردسر هستند و خودش با همسران دوستانش رابطه دارد. جیسی پس از یک دوره بازیگری نسبتاً موفق، زندگی در ایتالیا و مرگ پسرش به شهر بازگشته است. مردم تصور میکنند دوان و جیسی رابطه دوران دبیرستان خود را از سر خواهند گرفت. سانی نیز از نظر ذهنی خسته است و این موضوع باعث نگرانی برای امنیت او میشود. آیا این دوستان میتوانند در میانسالی به آرامش و تعادل برسند؟