در یک روستای کوهستانی دورافتاده، زندگی سه نسل از یک خانواده با سختی و فقدان گره خورده است. مادربزرگ سالخورده از مرگ میترسد، در حالی که پسرش برای یافتن کار دستوپا میزند و روزبهروز مضطربتر و فقیرتر میشود. در همین حال، نوه او از شهر بازمیگردد تا یک کسبوکار پرورش مرغ راه بیندازد، اما شکست میخورد و زیر بار بدهی میرود. به نظر میرسد این روستا که نام خود را از صخرهای افسانهای شبیه به یک لاکپشت افتاده گرفته است، ساکنانش را به سرنوشت مشترکی از شکست و تلاش محکوم کرده است.