زب یک عروسک و یک انگشتر در سطل زباله پیدا میکند. سپس، آن را میبیند که با دوستش بابز به سر کار میرود و فکر میکند او شبیه به همان عروسک است. وقتی به خانه برمیگردد، عروسک را نوازش میکند و آن این نوازش را حس میکند! وقتی زب از تام، نامزد آن باخبر میشود، به شدت عصبانی شده، عروسک را میسوزاند و آن را کتک میزند؛ اتفاقی که باعث میشود آن فکر کند دارد عقلش را از دست میدهد.