لئو یک قاتل زنجیرهای است که در ماشینش زندگی میکند و در حین کار برای یک سرویس سفری، موسیقیهایی را که خودش میسازد از رادیوی ماشین پخش میکند. یک روز، لئو مسافری به نام آملی را سوار میکند که یک رقصنده ناشنوا است و از اینکه او به موسیقیاش واکنشی نشان نمیدهد، کلافه میشود. او در طول مسیر صدا را آنقدر بلند میکند تا اینکه آملی لرزش صدا را حس میکند و گوشش را روی لبه پنجره میگذارد و به نظر میرسد از آن لذت میبرد. لئو که تا به حال به کسی علاقهمند نشده، تلاش میکند تا یاد بگیرد چگونه با یک زن رابطه عاطفی برقرار کند؛ تلاشی که با نتایج ضد و نقیضی همراه میشود.