بریژیت و خاویر که در دهه پنجاه زندگی خود هستند و سالهاست با هم ازدواج کردهاند، پرورشدهندگان موفق گاو در یکی از مناطق فرانسه هستند. زندگی خوب است، اما رفتن فرزندانشان از خانه، دنیای بریژیت را به هم ریخته و او خود را گرفتار روزمرگی میبیند. او مدام به امید چیزی دیگر، چیزی بیشتر است. مهمانی دانشجویانی در ملک مجاور، این بحران پنهان را سرعت میبخشد و بریژیت با بهانه وقت دکتر، بدون برنامهریزی قبلی راهی پاریس میشود. شهر بلافاصله به او جانی تازه میبخشد و وقتی با یک مرد دانمارکی جذاب ملاقات میکند، وسوسه میشود که به توجه و ابراز علاقههای او پاسخ دهد...