کلودیا، دختری که روابط متعددی داشته، بالاخره مرد رویاهایش، میکی، را پیدا میکند. با این حال، دابز، دوست میکی، زمانی که نوچههای یک گانگستر ویتنامی که از او دزدی کرده به دنبالش میآیند، برنامههای ازدواج آنها را خراب میکند. میکی و کلودیا برای نجات دابز، او را در صندوق عقب ماشینشان پنهان کرده و راهی لسآنجلس میشوند. اوضاع آنطور که برنامهریزی شده پیش نمیرود و میکی حقایقی را درباره نامزدش میفهمد که هرگز نمیخواست بداند.