جو بل که پس از گذراندن دوران محکومیت به خاطر سرقتی که مرتکب نشده بود، تلخکام و سرخورده شده، خیلی زود دوباره سر از زندان و یک مزرعه کار اجباری درمیآورد. عشق او به دختر سرکارگر منجر به درگیری میان آنها میشود که در نهایت به مرگ مرد مسنتر به دلیل ضعف قلبی میانجامد. جو و میبل پا به فرار میگذارند، چرا که جو فکر میکند هیچکس حرف آدم بینامونشانی مثل او را باور نخواهد کرد.