مورد تجاوز قرار گرفت. شکمش دریده شد. نزدیک بود سرش بریده شود. او را در حاشیه یک منطقه حفاظتشده طبیعی رها کردند تا بمیرد، یا حداقل اینطور فکر میکردند. او در آن شب به یک قهرمان نیاز داشت، پس خودش به همان قهرمان تبدیل شد. این داستان آلیسون است؛ داستانی از هیولاها، معجزهها و امید.