دکتر راینهارد ناگل ترجیح میدهد به جای ارتباط با دنیای بیرون، پشت دیوارهای قلعه مجلل خود در اتریش پنهان شود؛ اما با نزدیک شدن به تولد ۷۰ سالگیاش، توسط دوست صمیمی و پرشور دوران کودکیاش، لورنتس تسوایگ، غافلگیر میشود. تسوایگ خنده را به دیوارهای خانه دوستش بازمیگرداند، کارکنان را به عشق و عاشقی تشویق میکند و حتی توطئهای میچیند تا ناگل را به عشق اولش، ماگدالنا، برساند. آیا تسوایگ خیلی دیر رسیده است یا ناگل میتواند پیش از مرگ، زندگی کردن را یاد بگیرد؟