زنی که صلیب چوبی بر پشت دارد، از زمینهای بایر و خیابانهای شلوغ یک کشور آفریقایی عبور میکند. فروشندگان، گدایان و عابران با صداهای خشمگین، ترحم و نگاههای کنجکاو او را دنبال میکنند. همزمان با او، در میان گلهای از گوسفندان، برهای از کوههای دوردست راه خود را به قلب شهر باز میکند، اما در نهایت خود را پوستکنده و بدون سر، آویزان بر شانه یک قصاب میبیند. در همین حال، زیر آفتاب سوزان و در خانهای بدون سقف، زنی با پشتکار در حال بافتن لباسی است و نخی را که دور صورت پسرش پیچیده شده، باز میکند.