جمالی وقت خود را صرف آمادهسازی برای خواستگاری دختر موردعلاقه پسرش، جوهر، میکند. درست در همین زمان، او خبر تکاندهندهای دریافت میکند؛ زمینی که خانه سالمندان پدربزرگش در آن قرار دارد فروخته شده و قرار است یک مرکز خرید به جای آن ساخته شود. جمالی برای متقاعد کردن پدربزرگش به تغییر عقیده، ابتدا باید با او آشتی کند. او با این باور که دادن ساعت خانوادگی موروثی به پدربزرگش باعث آشتی میشود، راهی سفر میشود تا ساعت را از باجناقش، چتین، پس بگیرد. در این مسیر، جمالی خود را درگیر یک ماجرای عاشقانه و ماجراجویی غیرمنتظره میبیند.