تابستان ۱۹۹۷. گریس دوازدهساله و آستای یازدهساله تا جایی که به یاد دارند با هم دوست بودهاند. وقتی پدر گریس ناگهان آنها را ترک میکند، شیفتگی او به مذهب و ماوراءالطبیعه به یک وسواس فکری تبدیل میشود. در پایان تعطیلات مدرسه، دخترها برای اقامت به کلبهای در حومه شهر کورنوال نزد کیت، مادر غیرمتعارف آستا میروند. در آنجا، گریسِ آشفتهحال مجبور میشود با شیاطین درونش روبرو شود...