مارک وضعیت آشفتهای دارد و تقریباً از همه چیز میترسد، بهویژه از پرواز با هواپیما. زندگی او تحت تأثیر اضطراب، نگرانی و افسردگی قرار گرفته است و تلاش میکند میان کار و زندگی شخصی تعادل برقرار کند. وقتی او با زنی آشنا میشود که ممکن است عشق واقعی زندگیاش باشد، مجبور میشود با ترسها و مشکلات روانی خود روبهرو شود. این رابطه تازه، او را وادار میکند تا برای اولین بار تلاش کند بر اضطرابهایش غلبه کند و مسیر زندگیاش را تغییر دهد و ....