در آستانه سیسالگی، کتی با شگفتی درمییابد که زندگی با او مهربان نبوده بهویژه والدین، نامزد، رئیس و جامعه. در این لحظه، بدترین روز زندگی او آغاز میشود؛ روزی فاجعهبار در کازابلانکای کنایهآمیز که سرنوشتش را بازتعریف میکند. کتی تصمیم میگیرد از نو شروع کند و به مهاجرت فکر میکند، اما همه چیز طبق برنامه پیش نمیرود.