چارلی از یک آسایشگاه روانی مرخص میشود و با دختر جوانش میراندا که قبلاً او را رها کرده بود همخانه میشود. چارلی معتقد است گنجی در زیر فروشگاه محلی کاستکو پنهان شده است، بنابراین نقشهای برای بیرون کشیدن این غنیمت طراحی میکند. او با متقاعد کردن میراندا به رها کردن شغلش در مکدونالد و کار کردن در این فروشگاه بزرگ، موفق به دریافت کلید میشود. اگرچه میراندا به این کار شک دارد، اما به پدرش در این جستجوی غیرمنطقی کمک میکند.