داستان درباره «آرباکل» است که پس از بیرون انداخته شدن از قطار و تعقیب شدن توسط سرخپوستان، به شهر غربی «مد داگ گالچ» میرسد. او با یک قمارباز و صاحب کافه به نام «بیل بلهام» متحد میشود تا جلوی «وایلد بیل هیکاپ» شرور را بگیرند که قصد آزار «سو»، دختر ارتش رستگار…