Titanic (1997)
تایتانیک
«بروک سوت» یک جوینده گنج است که به دنبال یک الماس مشهور در بقایای کشتی غرق شده تایتانیک است. او یک صندوق سالم در کشتی پیدا میکند که در آن تصویری از یک زن جوان با الماسی بر گردن قراردارد. پس از نشان دادن نقاشی در یک برنامه تلویزیونی ، یک زن پیر به اسم «رز داوسن» ادعا میکند که همان زن نقاشی است. او را به محل غرق کشتی می برند تا به جستجوگران کمک کند جای الماس را پیدا کنند ، اما به جای این کار او همه حقایق مربوط به داستان غرق شدن کشتی تایتانیک را برای همه تعریف میکند…
بازیگران
دانلود فیلم
همهی فیلمها و سریالهای مای موویز کامل و بدون سانسور و بدون حذفیات هستن.
نسخه دوزبانه
فایل MKV دوزبانه شامل هر دو صدای دوبله فارسی و زبان اصلی؛ پس از دانلود میتوانید هنگام پخش، زبان صوتی را روی دستگاه خود تغییر دهید. (مربوط به آرشیو قدیمی؛ این فرمت از سال ۲۰۱۸ دیگر منتشر نمیشود)
برچسبها
فیلمهای مشابه
دیدگاهها (34)
تازه بعد از مدتها، دوباره «تایتانیک» را دیدم. انتظار داشتم فقط داستانی آشنا را مرور کنم، اما چیزی فراتر از خاطره به سراغم آمد. فیلم، هنوز زنده بود. هنوز نفس میکشید. هنوز همانجا، در دل من، غرقم میکرد. دوباره گریه کردم... در همان لحظهها، با همان شدت. انگار زمان، چیزی از قدرت این روایت نکاسته بود.
مرا برد به سال ۱۹۹۷، به روزهایی که هیچکس باور نداشت این فیلم حتی هزینهاش را جبران کند. اما ناگهان، مثل موجی سهمگین، وارد ذهن و زبان مردم شد. فیلمی که نه فقط دیده شد، بلکه حس شد. بیشتر از هر فیلمی که به یاد دارم حتی بیشتر از «جنگ ستارگان». و امروز، خیلیها از گفتنش شرم دارند. اما من میگویم: تحقیر کردن این فیلم، نشانهی روشنفکری نیست؛ نشانهی گمکردن ارتباط با دل است.
بله، هیچ فیلمی بینقص نیست. «تایتانیک» هم ایراد دارد. گاهی دیالوگها میلنگند، گاهی داستان عاشقانهاش بیش از حد منظم است. اما اینها، لکهای بر شکوه آن نیستند. چون آنچه باقی میماند، حس است. و حس، از منطق فراتر میرود.
لئوناردو دیکاپریو، با آن نگاهِ بیقرار، و کیت وینسلت، با آن ایستادگیِ آرام، جان به فیلم بخشیدند. این فیلم، خانهی کیت بود. و او، ستون این خانه شد. جیمز کامرون، با وسواس و جسارت، کشتیای را ساخت که باورپذیرتر از واقعیت بود. صحنههای غرق شدن، نه فقط ترسناک، بلکه دردناک بودند. و جلوههای ویژهاش، نه برای نمایش، بلکه برای حقیقت بودند.
هر صحنه، یک شعر بود: حرکت کشتی از بندر، پرواز رز و جک در دماغه، فریاد «کوه یخ، درست جلو!» پیچهایی که از آب بیرون زدهاند، فریادهای پس از غرق شدن، و آن پایان که حتی مردان سختدل را به گریه انداخت.
موسیقی فیلم، زخمیست که هنوز در گوشم میتپد. جیمز هورنر، با نغمههایی که از دلِ دریا برخاسته بودند، روح فیلم را ساخت. و آن تم عاشقانه، زیبا و غمانگیز بود.
من، عاشق «تایتانیک»ام. نه فقط بهخاطر کشتی، بلکه بهخاطر انسانهایی که در آن زیستند، عاشق شدند، ترسیدند، و در نهایت، غرق شدند. دیدن شکوه کشتی، برای من، مثل دیدن رؤیایی بود که هرگز در واقعیت ندیدم. شاید دردِ غرق شدنش برای من بیشتر بود، چون سالهاست با آن زندگی کردهام. اما میدانم، کسانی که در انتهای فیلم گریه کردند، همه مثل من نبودند. آنها فقط انسان بودند. و همین کافیست.
جیمز کامرون، داستانی را روایت کرد که هرگز تراژدی را تحقیر نکرد. فیلمی ساخت با انسانیت، با احترام، با عشق.
و من، با تمام وجود، باور دارم: اگر دلتان را به روی «تایتانیک» باز کنید، هرگز ناامید نخواهید شد.